........ سکوت خسته این لحظات
پر هیاهو تر از آواز طبل های این کلمات
فریاد بیقراری سر میدهد
و باز دل بیقرار من
نازک تر از نسیم و زلال تر از باران
در انتهای کوچه ای باریک
به ترنم بوی بهار
آوازه خوان آهنگ ثاینه ها شده است
.....
آنگاه که با خنده ای تلخ نوشتی هم قفس خدا نگهدار
میدانستم مهلت این ماندن هم فقط یک نفس بود
افسوس که سهم من از این دنیا همین یک قفس بود
و این آواز ....
اما ای دل بیقرار
باید رفت
عبوری از انتهای بودن
تا آنجا
همانجا که
شاید خسته ای در انتظار نشسته باشد
باز انتظار،
اصلا نمیدانم این انتظار برای چیست
وتا کجاخواهد بود
که مرا با خود تا خلوت بی انتهایی بی تو بودن ها رها میکند
و دلواپس از وحشت بی فردایی
باز می گرداند
شاید همه اش برای این بهار است
برای این شکوفه های گیلاس
برای این خواب لطیف گل پونه
برای این بیداری گل اقاقی
برای بوی بهار
شاید هم
برای بوی تو که در ترنم سبز بهار پیچیده است
و لطافت عطر سکر آور خیال تو
شاید ......شاید ..........شاید
ای وای
باز هم این شاید های پی در پی
اصلا بیا به آسمان نگاه کنیم
به همانجا دور تر ها
آنجا که مرغ مهاجری میگذرد
شاید
میخواهد از بازگشت چکاوک ها خبری بیاورد

فریاد بودن
فقط صدای هیاهوی کوچکی است
برای ماندن
و همه آشفتگی ها
و روزهای سرگشتگی
و این عطش واژه
فقط کابوس قصه های ناگفته است
برای این حس جاری عشق


آن روز در رویاهایم
همراه با آن کبوتر سپید بال
که لب بوم نشسته بود
پریدم
تا بهانه ای برای رهایی
تا گم شدن در نهایت آبی بیکران
تا آنجا که میگویند حقیقت پرواز
خاطره ی بودن را جاودان میسازد
اما امروز
نمیدانم در تکرار کدامین آیینه گم گشته ام
که در تقدیر یک احساس
فقط به اندازه بودنم نفس میکشم
و فردا هم
هیچ کس نخواهد دانست
تا چه اندازه دلتنگ خواهم بود
.......
دستانم را بگیر
رهایی آنقدر ها هم که میگویند
زیبا نیست

